تبليغاتX
باغ کتاب
راز پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 23:14
از این به بعد تصمیم دارم در مورد داستان کتاب ها و فیلم هایی که در موردشون می نویسم هم یک خلاصه ای بگم. برای اونها که نمی دونند یا یادشون رفته.

داستان شازده کوچولو

شازده درسیاره ای دور و کوچک زندگی می کرد و عاشق تنها گل سیاره اش بود. روزی در پی بگو مگو با گل سرخ خودخواه و پر ناز و افاده اش سیاره اش را ترک می کند و پس از عبور از چندین سیاره جور واجور به زمین می رسد. ماجرا های زیادی براش اتفاق می افتد که یکیش آشنایی با روباهه. تو این مدت پی می برد که هیچ چیز و هیچ کس به اندازه گل سرخ خودش دوست داشتنی نیست. در نهایت هم با کمک نیش مار میره انجایی که گلش را ببیند.

حالا آخرین صحبتهای شازده کوچولو و روباه را بشنوید.


روباه گفت: اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.‏
ارزش گل تو به اندازه عمری است که به پاش صرف کرده ای.‏
آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که ‏اهلی کرده ای مسئولی.‏

نوشته شده توسط کتابخوان  | لینک ثابت |

دیانت دوشنبه چهارم تیر 1386 17:54

دیانت

آنگاه روحانی پیری گفت با ما از دیانت سخن بگو.‏
و او گفت: ‏
آیا من امروز از چیز دیگری سخن گفته ام؟ مگر دیانت هر کاری و هر اندیشه ای را در بر نمی ‏گیرد؟ و نیز آنچه را که نه کار است و نه اندیشه، بل شگفتی و شگفت آوری است که مدام از روح ‏می جوشد. حتی هنگامی که دست ها سنگ را می تراشند یا چرخ بافندگی را به کار می اندازند؟ ‏کیست که بتواند ایمانش را از اعمالش جدا کند، یا اعتقادش را از اشتغالش؟
کیست که بتواند ساعتهایش را پیش خود بگستراند و بگوید: این از برای خدا و این از برای خودم، ‏این از برای روحم و این از برای تنم؟ همه ساعت های شما بالهایی هستند که در آسمان پرواز می ‏کنند، از خویشتن به خویشتن.‏

متنی بود از کتاب پیامبر نوشته جبران خلیل.
نوشته شده توسط کتابخوان  | لینک ثابت |

پادشاهی جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 17:40
پادشاهی

مطلب امروز را هم از کتاب شازده کوچولو انتخاب کردم. امیدوارم لذت برید.


شهریار کوچولو جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند: ‏
دلم می‌خواست يک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرماييد امر کنيد خورشيد غروب ‏کند.
‏-اگر ما به يک سردار امر کنيم مثل شب‌پره از اين گل به آن گل بپرد يا قصه‌ی سوزناکی بنويسد يا ‏به شکل مرغ دريايی در آيد و او امريه را اجرا نکند کدام يکی‌مان مقصريم، ما يا او؟‏
شهريار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.‏
پادشاه گفت: -حرف ندارد. بايد از هر کسی چيزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت بايد ‏پيش از هر چيز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بيندازند تو ‏دريا انقلاب می‌کنند. حق داريم توقع اطاعت داشته باشيم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهريار کوچولو که هيچ وقت چيزی را که پرسيده بود فراموش نمی‌کرد گفت: -غروب آفتاب من ‏چی؟
‏-تو هم به غروب آفتابت می‌رسی. امريه‌اش را صادر می‌کنيم. منتها با شَمِّ حکمرانی‌مان منتظريم ‏زمينه‌اش فراهم بشود.‏
شهريار کوچولو پرسيد: -کِی فراهم می‌شود؟
پادشاه بعد از آن که تقويم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد: هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. ‏حدودِ ساعت هفت و چهل دقيقه... و آن وقت تو با چشم‌های خودت می‌بينی که چه‌طور فرمان ما ‏اجرا می‌شود!


به این می گویند یک پادشاه عاقل و مردم دار.‏

نوشته شده توسط کتابخوان  | لینک ثابت |

زن و مرد شنبه نوزدهم خرداد 1386 13:0
رومن رولان نويسنده پر قدرت فرانسوي در رمان جان شيفته از زبان آنت قهرمان اصلي ‏داستان که شخصي توانمند وزيباست مي‌نويسد:

ما زنان وقتي عاشق مي شويم همه قلب و وجودمان رابه مرد محبوبمان مي سپاريم ‏آن‌گونه همه زيبايي‌ها و لذات ديگر، در رابطه با او معنا مي‌يابند. اماشما مردان وقتي ‏عاشق مي شويد تنها قسمتي از قلب و وجود خود رادراختيار زن محبوبتان مي‌گذاريد و بقيه رابراي موفقيتها و کسب قدرتها و خود خواهي خود نگه مي‌داريد. حرفي
‏نيست؛ شايد اگر ما هم مرد بوديم چنين مي کرديم اما آنچه از شما مي خواهيم‏ اين است که آن قسمتي از قلبتان را که به ما سپرديد ديگر ملعبه هوسبازي‌هايتان ‏نکنيد، ما به همان سهم، هر چند کوچک، اگر زلال و اطمينان بخش باشد قانعيم.‏

نوشته شده توسط کتابخوان  | لینک ثابت |

مهر سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 15:7

مطلب امروز را هم از کتاب پیامبر جبران خلیل انتخاب کردم.

و آنگاه المیترا گفت با ما از مهر سخن بگو.‏
پس او سر برداشت و مردمان را نگریست، و سکوت آنها را فرا گرفت. و او به صدای بلند گفت:‏
هنگامی که مهر شما را فرا می خواند، از پی اش بروید. اگر چه راهش دشوار و نا هموار است.‏
و چون بالهایش شما را در بر می گیرند، وا بدهید. اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و ‏شما را زخم برساند.‏
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید. اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم زند، چنان که ‏باد شمال باغ را ویران کند.‏
زیرا که مهر در همان دی که تاج بر سر شما می گذارد، شما را مصلوب می کند. همچنان که می ‏پروراند، هرس می کند.‏
همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که درآفتاب می لرزند نوازش می ‏کند، به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند، فرو می آید و آن ها را تکان می دهد.‏

شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد.‏
شما را می کوبد تا برهنه کند.‏
شما را می بیزد تا از خس جدا کند.‏
شما را می ساید تا سفید کند.‏
شما را می ورزد تا نرم شوید.‏
و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید، بر خوان مقدس خداوند.‏

نوشته شده توسط کتابخوان  | لینک ثابت |

وقت خوشی جمعه یازدهم خرداد 1386 17:11
شهریار کوچولو گفت: سلام‎.‎
فروشنده گفت: سلام‎.‎
این بابا فروشنده قرص های ضد تشنگی بود. خریدار هفته ای یک قرص می انداخت بالا و دیگر ‏تشنه گی بی تشنه گی.‏
شهریار کوچولو پرسید: این ها را می فروشی که چی؟
فروشنده گفت: باعث صرفه جویی کلی وقت می شود. کارشناس های خبره نشسته اند حساب کرده ‏اند که با بالا انداختن هر کدام از این قرص ها هفته ای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفه جویی می ‏شود.‏
‏- خب، اون وقت این پنجاه و سه دقیقه را چه کار می کنند؟
‏- هر چی دلشان بخواهد ...‏
شهریار کوچولو تو دلش گفت: من اگر پنجاه و سه دقیقه وقت زیادی داشته باشم، خوش خوشک ‏می روم به طرف یک چشمه... .‏

نوشته شده توسط کتابخوان  | لینک ثابت |

دهش یکشنبه ششم خرداد 1386 12:39

مطلب امروز در مورد دهش از جران خلیل جبران است. از کتاب ارزشمند پیامبر.

آنگاه مرد توانگری گفت: با ما از دهش سخن بگو.‏
و او پاسخ داد:‏
هنگامی که از مال خود چیزی می دهید، چندان چیزی نمی دهید. اگر از جان خود چیزی بدهید ‏آنگاه به راستی می دهید.‏
زیرا که مگر مال چیست. به جز آنچه از برای فردای مبادا نگاه می دارید.‏
و مگر فردا را چه ارمغانی است از برای سگ دور اندیشی که استخوان را در زیر ریگ بی نشان ‏بیابان دفن می کند و خود به دنبال قافله زائران شهر مقدس می رود؟ ‏
و مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟ آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است، چیزی جز ‏تشنگی سیراب ناشدنی است.‏


تو بارها می گویی خواهم داد، اما به آن که سزاوار باشد. ‏
درختان باغ تو چنین نمی گویند، و گله های چراگاه تو نیز هم. این ها می دهند تا زندگی کنند، ‏زیرا ندادن همان است و مردن همان. ‏
بی گمان آن کس که سزاوار دریافت روزها و شبهای خود باشد، سزاوار دریافت دهش تو نیز هست. ‏
و آن کسی که سزاوار نوشیدن از دریای زندگی بوده باشد، سزاوار است که جام خود را از جوی ‏باریک تو پر کند.‏


نوشته شده توسط کتابخوان  | لینک ثابت |

عشق و سبکی سه شنبه یکم خرداد 1386 21:37
برای این پست بخشهایی از فیلم "شبهای روشن" رو انتخاب کردم.


رویا- تو می گی من سبک شدم؟
استاد- خوب عشق آدمو سبک می کنه ولی سبک نمی کنه.‏
رویا- نمی فهمم چی می گی؟
استاد - عشق باعث شده که تو به خاطر یک کلمه حرف یک سال صبر کنی و وقتش که شد به همه چی پشت پا ‏بزنی و بیای اینجا. فقط آدمی که عشق سبکش کرده باشه می تونه همچین کاری بکنه. ولی وقتی می گی سبک ‏شدی، منظورت اینه که خودتو پایین آوردی. اگر اون هیچ وقت نیاد،عشقش کاری کرده که تو پر در بیاری و ‏کارهایی بکنی که تا حالا هیچ وقت فکرش رو هم نکردی. اگر منظورت از سبک شدن بالا رفتنه، سبک شدی. ولی ‏اگر منظورت از سبک شدن کوچک شدنه، عاشق هر چی کوچکتر می شه بالا تر میره.‏
رویا- فکر نمی کنی همه این حرفا تو ادبیات قشنگه؟ زندگی با ادبیات فرق اره.‏
استاد - همه این حرفها واسه اینه که زندگی یک خورده شبیه ادبیات بشه.‏
نوشته شده توسط کتابخوان  | لینک ثابت |

رسم و رسوم یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 23:3
این مطلب هم در ادامه مطلب قبلی ( اهلی کردن) از کتاب شازده کوچولو:

روباه گفت: تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن.‏
شهریار کوچولو پرسید: راهش چیه؟
روباه جواب داد: باید خیلی خیلی صبور باشی، اولش یک خرده دورتر از من می گیری این جوری ‏میان علفها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لا م تا کام هیچی نمی گویی. چون ‏سرچشمه همه سوه تفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می تونی هر روز یک خرده نردیکتر بشینی. ‏
فردای آنروز دوباره شهریار کوچولو آمد پیش روباه.‏
روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمد بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعدازظهر بیایی من از ‏ساعت سه قند تو دلم آب می شود و هر چه ساعت جلو تر برود، بیشتر احساس شادی و خوشبختی ‏می کنم. ساعت چهار که سد دلم بنا می کد به شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر ‏خوشبختی را می فهمم. اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را ‏برای دیدارت آماده کنم؟.... هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.‏
نوشته شده توسط کتابخوان  | لینک ثابت |

اهلی کردن جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 23:4
سلام

اولین مطلب را می خواهم از کتاب "شازده کوچولو" بزرگترین شاهکار قرن (واقعا بزرگترینه) از "آنتوان دو سنت اگزوپری" بنویسم.


شهریار کوچولو گفت: من پی دوست می گردم. اهلی شدن یعنی چه؟ ‏
روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده است. معنیش ایجاد علاقه کردن است.‏
‏- ایجاد علاقه کردن؟‏
روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه دیگر. نه من ‏احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزار روباه ‏دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو برای من میان همه ی ‏عالم موجود یگانه ای می شوی من برای تو.‏
‏...‏
اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغانی کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می شناسم که ‏با هر صدای پای دیگری فرق می کند. صدای پای دیگران مرا وادار می کند که تو هفت تا سوراخ ‏قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام می کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن جا را می ‏بینی؟ برای من که نان نمی خورم، گندم چیز بی فایده ای است. پس گندمزار من را به یاد چیزی ‏نمی اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می ‏شود. گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد ‏دوست خواهم داشت...


نوشته شده توسط کتابخوان  | لینک ثابت |